حدیث روز
امام حسين عليه السلام: خوش اخلاقى عبادت است. (كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472)
امام على عليه السلام: هر كس خوش اخلاق باشد، زندگى اش پاكيزه و گوارا مى گردد. (نهج البلاغه،خطبه 184)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :يكديگر را به رفتار نيك با زنان سفارش كنيد.بحارالأنوار، ج33، ص628
رسول اكرم صلى الله عليه و آله:هرزنى،از دنيابرودوشوهرش ازاوراضى باشد،به بهشت مى رود.نهج الفصاحه،ح 1022
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :حيا خوب است ولى براى زنان خوب تر است. نهج الفصاحه، ح 2006

سمیه دختر خیاط اولین زن شهید در اسلام

 

     سمیه دختر خیاط

    سُمَیّه، ‏ مادر عمار یاسر، از زنانی است که برای تاریخ اسلام بااهمیت قلمداد می‌شود.

    منابع اسلامی می‌گویند که وی پس از گرویدنش به دین اسلام، با سختی زیادی روبه‌رو شد. این منابع از او به عنوان اولین بانوی شهید اسلام یاد می‌کنند.[۱]

    کیستی

    سمیه دختر خیاط یا سمیّه دختر خبّاب کنیز حبشی ابوحذیفه پسر مغیره - بزرگ قبیله بنی مخزوم - بود [۲] و در میان کنیزان قریش کنیزی آزاد منش، خردمند و خوش قلب، نمکین و پاکدامن، مانند او وجود نداشته‌است.[نیازمند منبع]

    ازدواج

    همسرش یاسر، پسر عامر و از اعراب عنسی مذجحی قحطانی یمن بود که همراه دو برادرش «حارث‏» و «مالک‏» از یمن به مکه راه افتاد تا برادر چهارمش را که بر اثر قحطی و خشکسالی و فساد اوضاع حکومت‌یمن، آواره شده بود، پیدا کند.

    پس از آن که سه برادر از پیدا کردن برادر گمشده‏ٔ خود ناامید شدند، مالک و حارث بازگشتند، ولی یاسر در مکه ماند و با رییس قبیله بنی مخزوم - ابی حذیفة بن مغیره - هم‌پیمان شد.[۳]

    ابو حذیفه - که مرد مهربان و خوش قلبی بود - از یاسر نگهداری می‌کرد و یاسر نیز که از بزرگی و مهربانی ابو حذیفه برخوردار بود، بیش‌ترین وفاداری و پاکی را نسبت‌به او ابراز می‌داشت.

    «ابو حذیفه‏» روزی به فکر هم‌پیمان عنسی خود افتاد تا برای او همسری گزینش کند و او را از تنهایی نجات دهد و نیز امیدوار بود که خداوند فرزند شایسته‌ای به او بدهد؛ بنابراین «سمیه‏» دختر خباط را، که بزرگوارترین و پاکدامن‌ترین کنیز وی بود، به ازدواج یاسر درآورد و پس از آن سمیه را نیز آزاد کرد و بناگذاشت که فرزندان این زن و شوهر نیز جزو آزادگان (احرار) شناخته شوند.[نیازمند منبع]

    از این ازدواج، پسری به نام «عمار» زاده شد.

    بعثت محمد و اسلام آوردن

    هنگامی که محمد به پیامبری برگزیده شد و آیین اسلام را به طور ناآشکارا وارد مکه نمود، یاسر و سمیه و فرزندشان عمار که در آن هنگام، جوانی رشید و قوی بود، جزو نخستین نفراتی (مجاهد سمیّه را از هفت نفری می‌داند که زودتر از دیگران، اسلام را در مکّه آشکار کردند) بودند که به دین اسلام گرویدند و تمام خطرات احتمالی را با جان و دل پذیرا شدند.

    آنان روزی که مرکز تبلیغاتی محمد، خانهٔ «ارقم‌بن ابی الارقم» بود، اسلام آوردند. روزی که دشمنان اسلام از ایمان آن‌ها آگاه شدند، در آزار و شکنجهٔ آنان کوتاهی ننمودند.

    با اسلام آوردن این خانواده و پذیرش آیین توحید و یکتاپرستی و نفی و طرد کفر و شرک، آزار و اذیت‌ها و شکنجه‌های کفار قریش نسبت‌به آن‌ها آغاز شد و روز به روز فزونی می‌یافت و شدت می‌گرفت.

    شکنجه

    هنگامی که سمیّه و شوهرش به پیشنهاد پسرشان عمّار اسلام آوردند، مغیره، ابوحذیفه، حکم پسر هشام، و ابوجهل او و شوهرش را به شکنجه گرفتند. مشرکان این سه نفر را در گرمترین مواقع مجبور می‌کردند که خانهٔ خود را ترک بگویند، و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند.[۴] ابوجهل در آن گرمای سوزناک خورشید عربستان و بر روی شنزارهای داغ به شکنجهٔ سمیه، یاسر و عمار پرداخت. آنها سنگ‌های سنگینی روی سینهٔ هر یک از این سه نفر گذاشته و به سختی آن‌ها را شکنجه و آزار می‌دادند.

    ابوجهل می‌گفت: یکی از این سه امر موجب رهایی و آسایش شما خواهد بود:

        ناسزاگویی(سب و شتم) به پیامبر

        بیزاری(تبری) جستن از او

        بازگشت به لات و عزی

    ولی از زبان آن‌ها سخنی جز «الله اکبر» و «لا اله الا الله‏» و بد گفتن به لات و عزی و یاد کردن نام محمد با احترام چیزی شنیده نمی‌شد.[۵]

    ابن اسحاق در مغازی روایت می‌کند که ابوجهل سنگی بزرگ بر سینه سمیّه می‌فشرد و می‌گفت بگو که لات و منات و عزّی خدایان تواند. امّا سمیّه در همان حال به یگانگی خدا شهادت می‌داد و حاضر نشد خدایی لات و منات و عزّی را بپذیرد. ابوجهل سنگ را سخت تر می‌فشرد و با تازیانه سمیّه را می‌زد. بر اساس مغازی، کنیزان ابوجهل نزد او رفتند و از او خواستند سمیّه را رها کند اما او نپذیرفت.

    وقتی ابوبکر از مسلمان شدن سمیه آگاه شد نزد ابوجهل و ابوحذیفه رفت و از ایشان خواست که سمیّه را به او بفروشند. به استناد مغازی، هر چقدر ابوبکر قیمت را بالا برد ابوجهل حاضر به فروش سمیّه نشد. ابوبکر حتّی حاضر شد خون بهای سمیّه را به ابوجهل بپردازد تا ابوجهل در مقابل سمیّه را آزاد کند امّا ابوجهل نپذیرفت. پس از این، ابوجهل فروش برده به ابوبکر را ممنوع اعلام کرد.ابن اسحاق می‌نویسد که وقتی محمّد از تلاش ابوبکر برای خرید سمیّه آگاه شد او را دعا کرد.

    در نتیجه‏ٔ این پایداری و بردباری شگفت‌آور، شکنجه‌های ابوجهل بر آن‌ها فزونی می‌گرفت؛ زره‌های آهنین بر بدن‌شان می‌کرد و آن‌ها را در آفتاب سوزان صحرای مکه نگاه می‌داشت؛ به نحوی که حرارت آفتاب و داغی آهن، بدنشان را می‌پخت و مغزشان را به جوش می‌آورد.[۶]

    دلجویی محمد

    پیامبر اسلام برای هم‌دردی و جویاشدن از حال آن‌ها به نزدشان می‌آمد، پشت‌سر هر یک از آن‌ها قرار می‌گرفت و با دست‌بدنشان را نوازش می‌داد و با کمال رافت و مهربانی می‌فرمود:«صبرا یا آل یاسر فان موعدکم الجنة [۷]؛ ای افراد خاندان یاسر شکیبا باشید! موعد شما بهشت است‏» و نیز رو به آسمان می‌کرد و می‌گفت: «خدایا! آل یاسر را بیامرز که من آن چه از عهده‌ام ساخته بود انجام دادم.» [۸]

    محمد تا جایی که امکان داشت در کنار آن‌ها می‌نشست و از آنان دلجویی می‌کرد، حزن و اندوهی که پیامبر را از ملاحظهٔ وضع این تازه مسلمان‌ها فرا می‌گرفت، کمتر از تاثیر آهن گداخته‌ای نبود که بدن‌های آن‌ها را داغ می‌کرد. محمد سپس برمی‌خاست و برای انجام سایر شئون اسلام قیام می‌کرد و با کمال شکیبایی با آن‌ها وداع می‌نمود.

    همین که محمد از نزد آنان حرکت می‌کرد و می‌رفت، جنون ابوجهل اوج می‌گرفت و خشم او فزونی می‌یافت، بنابراین دستور می‌داد تا جلادها، بیچارگان ستم دیده را در آب غرق کنند.

    پس از آن که آل یاسر را در آب می‌انداختند و دوباره سر از آب در می‌آوردند زبانشان به ستایش خدا و درود بر محمد به کار می‌افتاد و به لات و عزی طعن می‌زدند و به ابوجهل بد می‌گفتند.[نیازمند منبع]

    روزی عمار به پیامبر گفت: «یا رسول الله: بلغ العذاب من امی کل مبلغ؛ ای رسول خدا! شکنجهٔ مادرم (به دست کفار قریش) از حد گذشته است‏» پیامبر به او فرمودند: «صبرا یا ابا الیقظان! اللهم لا تعذب احدا من آل یاسر بالنار؛ ای ابا یقظان! صبر کن‏» و رو به آسمان کرد و گفت: «خداوندا! هیچ کدام از خاندان یاسر را در عذاب و آتش خودت مسوزان‏»[۹].

    مرگ در حال شکنجه

    روزگار مکه به همین ترتیب با سختی و شدت هر چه تمام‌تر برای تازه مسلمان‌ها از جمله «سمیه‏» و همسر و فرزندش، سپری شد تا این که سرانجام سال پنجم بعثت فرا رسید.

    این شکنجه‌ها آن‌قدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. آخرین سخن سمیه نیز این بود که «ما راه خود را یافته‌ایم و به حضرت محمد ایمان آورده و رهبری او را پذیرفته‌ایم و هرگز از ایمان و هدفمان دست برنمی داریم».

    پس از آن، در یکی از روزها که «سمیه‏» با شکیبایی، زیر آزار و اذیت و شکنجهٔ بود، ابوجهل نیزه‌ای بر قلب او وارد کرد تا آن که سمیه جان سپرد.[۱۰][۱۱]

    به خاک سپاری

    جوانان قریش که شاهد این صحنهٔ فجیع و رقت انگیز بودند، با تمام وحدت منافعی که در کوبیدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زیر شکنجهٔ ابوجهل نجات دادند، تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاک بسپارد.[۱۲]

    منابع

1.     زندگی صحابه، محمود طریقی، مشهد، ۱۳۸۵

2.     محمّد پیغمبری که از نو باید شناخت، کنستان ویرژیل گیورگیو، ذبیح الله منصوری، تهران، پرستو، ۱۳۷۶

3.      سیرت رسول الله، رفیع الدّین اسحق همدانی، تصحیح دکتر اصغر مهدوی، تهران، خوارزمی.

4.      اسوه‌های ایثار، نگاهی به زندگانی عمار یاسر، نشر: فردابه (۱۳۸۱)، شابک: ۹۶۴-۶۸۳۴-۹۰-۶، بخش پیشگفتار

5.     عمار یاسر، پیشاهنگ اسلام و پرچمدار علی (ع)

6.     فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، نوشته استاد جعفر صحابی، تهران ۱۳۷۱، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، معاونت آموزش و تحقیقات

7.     کتاب درسی «فرهنگ اسلامی وتعلیمات دینی سال دوم راهنمایی» ایران، چاپ ۱۳۸۴، مرکز چاپ و نشر کتب درسی